![]() |
![]() |
|
| تمرینی برای آزادی و آزادگی |
|
با تمام خوبی ها و بدی ها تو درختی هستی که ریشه داری در قلب آغازها و سرانجامها تو بیدی نیستی که با این بادها بلرزی تو استوارتر از آنی که در گفتن آید
چه تو نه مال بیگانه زیرکی و نه از دوست نادان
قلب ما از عشق تو لرزید تا نه از بیگانه هراسی داشته باشد و نه از دوست
تا دماوند ایستاده است ما هم ایستاده ایم
تو مال مایی تو مال قلبهای ساکنین این سرزمینی صدای نیایش تاریخ هنوزاز آتشکدهای زرتشت می آید و صدای یاهوی درویش از میان خانقاه و ریشه های تو از آن نیرو میگیرد و خونهایی که پای تو ریخته شد و رنجهایی که برای تو کشیده شد با تمام این احوال است که دوستت داریم ما دوباره رنج خواهیم کشید و دوباره جان فدا خواهیم کرد و دوباره تو را خواهیم ساخت ...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 2:25 توسط مسیحا |
|
|
لذت بخش ترین چیز در دنیا برای من نشستن در یک جای دور افتاده سرسبز و آرام و صحبت کردن از زیبایی است. ارزشمندترین چیز در دنیا برای من بودن در فضایی آزادانه برای هر اظهار نظری با صمیمیت و در کمال ادب. بزرگترین چیز در دنیا برای من بودن در جایی که هیچکس در آنجا بزرگتر از دیگری نباشد. مهمترین چیز در دنیا برای من جایی است که هیچکس را در ناراحتی ، فقر و بیماری نبینم . و بزرگترین آرزوی من این است که به کسانی که مشکل روحی دارند کمک کنم. بیهوده ترین چیز در دنیا برای من حسادت است. خنده دارترین چیز در دنیا برای من طمعکاری است که فکر میکند خیلی زیرک و باهوش است در صورتیکه اینطور نیست. دیوانه ترین کس در دنیا کسی است که عمرش را هدر میدهد ولی فکر میکند که اصلا هم اینطور نیست. احمقانه ترین چیز در دنیا دختر و پسری هستند که حدس می زنن عاشق شدند با فرستادن چند اس ام اس عارفانه : در پس هر ناکامی خدایی هست..... در صورتی که هرگز اینطور نیست و یکی یا هردو یک گدای جنسی بیش نیست.(مثل گدایی که میگوید یا ابوالفظل ولی کاری به ابوالفضل ندارد و پول میخواد!) بیشتر از هر چیزی در دنیا از کسی عصبانی می شوم که با کمال پررویی و آرامش به صورت آشکار به من دروغ می گوید. بدترین چیزی که آن را برای همیشه کنار گذاشته ام کینه است. پ.ن۱ مقام امن و می بیغش و رفیق شفیق گرت مدام میسر شود زهی توفیق حافظ پ.ن۲ شب است و شاهد و شمع شراب و شیرینی غنیمت است در این شب که دوستان بینی سعدی پ.ن۳ در دهر هر آنکه نیم نانی دارد وز بهر نشست آشیانی دارد نه خادم کس بود نه مخدوم کسی گو شاد بزی که خوش جهانی دارد خیام بزرگترین مشکلاتی که انسان ممکن است داشته باشد اول فقر و بعد بیماری و از آن بدتر مشکل روحی است. امام علی پ.ن آخر با توجه به اینکه امتحاناتم را با موفقیت پشت سر گذاشته ام به عنوان ارائه تقویت مثبت به خودم این وبلاگ را هر پنجشنبه بروز خواهم کرد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم بهمن 1388ساعت 18:48 توسط مسیحا |
|
|
گوساله سامری است این دولت ما گوساله تویی بدان نه این ملت ما بردار نقاب رنگ و نیرنگ و ریا هر روز چه می خرید جز ذلت ما
...
عزت نه به بمب هسته ایی می آید قدرت را نه ماهواره می فرماید عقل است که قفل بسته را بگشاید نه هر چه که آن ذهن زبون می زاید
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 7:35 توسط مسیحا |
|
|
فکر نکن فراموشت کردم... تو هرچیزی که باشی قابل فراموش کردن نیستی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 6:13 توسط مسیحا |
|
|
من خود چيستم؟
كودكي كه در شب گريه مي كند
كودكي كه در تاريكي براي نور گريه مي كند
و هيچ زباني جز گريه ندارد
آلفرد لرد تني سـُن
گريه بر هر درد ِ بي درمان دواست ... چشم ِ گريان، چشمه ي فيض ِ خداست
تا نگريد ابر، كي خندد چمن ... تا نگريد طفل كي نو شد لبن
برق ِ عقل ِ ما براي گريه است ... تا بگريد نيستي از شوق ِ هست
(مثنوي) |
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم مهر 1388ساعت 17:15 توسط مسیحا |
|
|
تا آنجا در داستان رسیدیم که اردوان در حال شک ودودلی بود که آیا آن کودک در گهواره مسیح موعود بود یا نه ولی آن یک کودک معمولی بود.در همین حال پس از پذیرایی آن زن ناگهان صدای کوبیدن در رسید که اردوان در را باز کرد و دید که ماموران حاکم برای یافتن کودکی در خانه آمده اند تا اگر یافتند آن را بکشند اردوان جلوی در ایستاده مثل یک جنتلمن و مانع ورود سرباز به درون خانه می شود با این حال سرباز با اسرار می خواهد که وارد شود.اردوان نگاهی به سرباز می اندازد و فکری به نظرش می رسد او دوگوهر گرانبهای دیگر دارد و میتواند به آن سرباز رشوه بدهد الارغم میل باطنیش بعد از یک کشمکش درونی دیگر مثل برخورد با آن یهودی و با توجه به اینکه این هدیه را برای مسیح موعود آورده یک گوهر دیگر را به سرباز می دهد.و او را روانه میکند وجان کودک هم نجات پیدا میکند.او از آن زن خداحاحفظی میکند و میرود در جستجوی مسیح. او یک گوهر دیگر دارد و آن را میتواند به مسیح بدهد.او روانه میشود به سمت مصر جایی که آن زن گفت مسیح و مادرش بدانجا گریخته اند.به مصر می رود وقتی به آنجا وارد می شود مدتها در آنجا می ماند.طبابت میکند از بیکسان دستگیری می کند.او به مدت سی و سه سال در آنجا می ماند و بارها به اورشلیم می رود ولی هیچ گاه مسیح را نمی یابد.پس از سی و سال در غربت ماندن و تنهایی کشیدن و جستجوی مسیح بودن او دیگر پیر و ناتوان شده وروزگار بسار سختی را سپری کرده است.و با خود می گوید آیا مشیت خدا اینچنین رقم خورده که من به دیدار آن شهریار نایل نشوم؟ چه کسی می داند در این دنیا خداوند چگونه تقدیر بندگانش را می نویسد؟ولی هیچگاه ناامیدی به خود راه نداده وهمچنان مغرور و عاشق در جستجوی مسیح است. در یکی از سفرهایش به اورشلیم که بارها آنجا آمده و خیابانها وکوچه هایش را می شناسد. ولی هیچ گاه از خانواده عیسی ناصری نشانی نیافته.در شهر همهمه ایی بر پا شده از کسی می پرسد با او میگوید که امروز در بیرون شهر سه نفر را میخواهند اعدام کنند. دو راهزن و یک نفر به نام عیسی ناصری که گفته می شود در بین مردم کارهای شگفت کرد و با این حال که مردم او را بسیار دوست می دارند.ولی به این دلیل که خود را پسر خدا نامیده و قوم یهود را گمراه کرده او را مجرم شناخته و میخواهند اعدام کنند. او بسیارمتاثر می شود که مسیحش را بعد از سی و سه سال چگونه باید ببیند.و از تقدیر خداوندی سخت در شگفت می ماند.ناگهان در گوشه ای میبیند که عده ایی که جمع شده و دختری را با حال نزار و لباس پاره و موهای پریشان کشان کشان دارند می برند. دخترک ناگهان چشمش به آن مجوس خردمند می افتد با آن کلاه سفید و گردنبند بال دارد او را می شناسد که ایرانی است. به پای او می افتد و می گوید مرا نجات ده که پدر تاجرم مرده و غریبم واینها میخواند مرا به کنیزی ببرند.آن خردمند راهی برایش نی ماند که بعد از کشمکش درونی که یک بار با آن مرد یهودی و آن کودک روبرو شد.باید آخرین گوهر هدیه ایش را فدا کند.او آن گوهر را میدهد و دختر نجات پیدا میکند.ناگهان زمین زیر پایش به لرزش می افتد و زلزله ایی در میگیرد قطعه ایی کاشی از دیواری به پیشانیش میخورد و با صورت خونالود به دامن دخترک می افتد .دخترک گمان میکند که او مرده است.ولی صدایی می شنود به زبان اشکانی که: چنین نیست سرورم من کی تو را گرسنه یافتم و تو را طعام دادم؟ کی تو را تشنه یافتم تشنگیت را فرو نشاندم؟ یا تو را غریب یافتم و پناه دادم؟ یا برهنه یافتم وپوشاندم؟یا تو را بیمار یافتم و یا در زندان دیدم؟و از تو عیادت کردم؟سی و سه سال در جشتجوی تو بودم وتو را نیافتم!ای پادشاه من! خردمند کهنسال سخن کوتاه کرد ولی باز آن دخترک صدایی شنید اما مفهوم تر: و اکنون با تو می گویم:هر آن خدمت که به کمترین بندگان خدا کردی همانا به من کردی و آن را برای من بجای آوردی. نوری بر چهره آن پیر خردمند تابید و نفسی به آرامی کشید چرا که جواهراتش مور قبول آن پادشاه قرار گرفت . و به دیدار او نایل شد. تمام پ.ن بسیار ره به خطا رفته ام اگر یادی از ترجمه ی سلیس و فاخر استاد الهی قمشه ایی نکنم.که باور کنید از متن انگلیسی آن زیباتر است.و خواندن آن خالی از لطف نیست. پ.ن2 فکر میکنم دوستی که سوال داشت باید جواب خودش را گرفته باشد. پ.ن3 مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید پ.ن4 مسیح من!...اگر خدا بخواهد روزی او را خواهم یافت. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 3:19 توسط مسیحا |
|
|
اگر می توانستیم معنی را در یک جمله بگوییم چه نیازی به گفتن داستان بود. هنری وندایک داستان آن خردمند دیگر
داستان آن خردمند دیگر ریشه در داستان کهنی دارد نوشته شده در متون مذهبی مسیحی به نام خردمدان سه گانه. یعنی مقدمتا باید آن را توضیح دهم و بعد به شرح داستان اصلی بپردازم.داستان خردمندان سه گانه یا پادشاهان سه گانه(توضیح اینکه پادشاه به معنای استعاری است چرا که خردمدان پادشاهان حقیقی جهان هستند) داستان سه خردمند و دانشمند ایرانی است که قبل از تولد حضرت مسیح توسط یک سری پیشبینی هایی از روی ستاره شناسی و مطالعه متون کهن دریافته بودند که در روز مشخصی مسیح متولد می شود.ایشان تصمیم می گیرند که رنج سفر بر خویش تحمیل کنند و با بردن هدایایی در پیشگاه مسیح موعود عرض خدمتگذاری کنند.هدایای آنها مشتمل بود بر سه چیز که هر کدام بیانگر رمزی است.ضمنا باید یادآور بشوم مسیجیان در چنین روزی به یکدیگر هدیه میدهند.و این رسم ریشه در آنچه گفته شد دارد.این سه هدیه مشتمل بود بر" طلا "که رمز پادشاهی و ملکوت حضرت عیسی است."کندر" که کنایه از بوی خوشی است که عالم دیگر با خود آورده."مورد" که نشان از رنج و آلام مسیح در دنیا دارد.در روز موعود این خردمندان هدایای خود را تقدیم مسیح می کنند و شب هنگام فرشته ایی را در خواب می بینند که به آنها امر می کند بر گردید به سرزمینتان و آنها هم باز می گردند.باید اضافه کنم که این داستان،داستان بسیار معتبر و مهمی است هر چند که در ایران شناخت کمی وجود دارد. و حتی در ادبیات پیشین ما هم ظاهرا اشارتی بدان نرفته است.تنها اشارتی که شاید به صورت تلویحی بدان شده است ،این غزل حافظ است: مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید. و اما داستان آن خرد مند دیگر the story other of the wise man نوشته هنری وندایک نویسند و شاعر آمریکایی است.داستان جالبی که به گفته خود نویسند تا کنون در هیچ جا از آن نامبرده نشده است.همانطور که در مقدمه کتاب گفته است آن را در خواب دیده که شخصیت اصلی داستان همان مرد خردمند ، آن را برای او تعریف کرده است.او می گوید : تمام داستان را به طور کامل برای او گفته که حتی بعضی از جملاتش عینا نقل شده:«وندایک در ادامه آورده؛ آن ایرانی از من خواست تا داستان زندگیش را همانطور که تعریف کرده بنویسم و من هم سعی کردم داستان او را همانطور با اشراقاتی که بر من شده به رشته تحریر در آورم. (ضمنا یک نکته را یاد آور بشوم هنری وندایک یک تصویر بسیار زیبا از تمدن و فرهنگ ایرانی ارایه می کند و شخصیت داستان را بسیار خوب و کامل به تصویر می کشد . با توجه به این که او هیچ ارتباطی با ایران نداشته و از این بابت هیچ سودی حاصلش نمی شده قابل توجه است) شخصیت اصلی داستان به نام اردوان یا ارتبان یک اشراف زاده و دانشمند اشکانی است پیرو دین زرتشت. در حقیقت او یک مغ است.که آن را مجیک در انگلیسی و مجوس در عربی میخوانند.یک روحانی که برای آتش احترام زیادی قائل است.او یک شب دوستانش را در خانه اش که نزدیک کاخ پادشاهی در شهر اکباتان است دعوت میکند.مشتمل بر نه مرد که آنها هم از مغان هستند.ابتدا به آتش می افروزند و سرودهای یسنا را میخوانند در وصف اهورا مزدا.ودر پایان به آنها اطلاع می دهد که طبق پیش بینیها یی که کرده ایم از دانش نجوم و محاسباتی که از کتابهای کهن شده است کودکی متولد می شود از بنی اسرائیل به نام عیسی و...و من می خواهم به دوستانم در شهر بابل بپیوندم برای بردن هدایا و من هر چه داشته ام فروخته ام و این سه گوهر ارزشمند را خریده ام تا پیشکش مسیح موعود کنم.از شما می خواهم که هرکدام که مایل است با من بیاید تا به دیدار مسح موعود برویم.هر کدام از دوستانش سر به انکار این مطلب می گذارند و در پی تحقیر قوم یهود و بنی اسرائیل می افتند که چطور ممکن است از همچین قومی پیامبری بیاید با این مشخصات.در حایکه ما از آنها برتریم. در هر حال استدلالهای اردوان کارگر نمی افتد و در آخر هر کدام به بهانه هایی از خواسته ی او سر باز میزنند.مثل بهانه هایی که پرندگان در داستان منطق الطیر برای دیدن سی مرغ به هدهد می آوردند.به جز یک پیرمرد که او را پدر می خواند داستان او را باور می کند ولی به او می گوید که بدلیل کهولت سن قادر به همراهی او نیست ولی برایش دعا میکند. در هر حال اردوان مجبور می شود به تنهایی به سفر برود.و چون بر رفتنش عزمی راسخ دارد برای دیدن مسیح موعود و محبوبش هیچ تردیدی نمی کند.او به زودی بار سفر را می بندد و به همراه یک اسب عازم می شود و به سرعت کوهها و و دشتها و جنگلها را پشت سر می گذارد او باید به سرعت برود هرگونه تاخیر او را را مقصدش باز می دارد.او خردمندانه باید زمان مناسب را برای رسیدن بسنجد. حتی یک ساعت هم تاخیر نباید بکند.بعد از هفته ها مسافرت به نزدیکی شهر بابل میرسد. در همین نزدیکی شهر بابل در حالیکه آن شهر از دور هویدا شده است.اسبش ناگهان می ایستد ومی بیند که یک مرد در کنار جاده افتاده است.او گمان می کند که مرده است ولی او بی هوش است و از لباسش پیداست که یهودی است.نمی تواند او را نجات دهد چرا که هر چه سریعتر باید به مقصدش برسد وگر نه از دوستانش جا میماند و ممکن است از دیدن مقصودش دور بماند. او با خود می گوید چرا یک مرد روستایی آنهم یهودی را باید نجات بدهم هدف من مهم تر است.جان این مرد چه ارزشی دارد.بالاخره بعد از یک کشمکش درونی قصد نجات آن مرد میکند.و اینجا که نویسنده اردوان را پزشک می خواند و او بوسیله دارو و معجون مرد را نجات میدهد.به او دارو و غذا می دهد و از آن مرد دعا می شنود و بعد از چند ساعت تاخیر براه می افتد و تا اینکه به شهر بابل می رسد در شهر بزرگ بابل در در پی دوستانش می افتد ولی اثری از آنها نمی بیند ولی درجایی نامه ایی می بیند که نوشته شده است ما منتظر تو ماندیم چون دیر کردی مجبور شدیم حرکت کنیم ما را بیابان پیش گرفتیم تو هم به دنبال ما بیا.او مجبور می شود برای طی کردن را صعب ااعبور بیبان علی رغم میل باطنیش یک از سه گوهر خود را بفروشد تا اینکه شتر و وسایل سفر در بیابان بخرد.بعد از آن او راه بیابان را به پیش میگیرد و بعد از مدتها مسافرت به اورشلیم میرسد یعنی همان شهری که قرارست مسیح در آنجا متولد می شود.درشهر اورشیلم قدم می زند در جستجوی مقصودش بلکه نشانی از آن بیابد.ولی این شهر را آشوب زده می یابد. در جایی صدای آواز زنی را در خانه ایی میشنود که گبرای کودک در گهواره اش میخواند. وارد آن خانه می شود تا بلکه مسیح و دوستانش خبری بیابد. از آن زن در مورد شهر و احوال آن سوال می کند.آن زن می گوید دیروز نوزادی به نام مسیح از خانواده ناصری متولد شده که میگویند ناجی این سرزمین است. سه خردمند ایران تولدش را پیش بینی کرده بودند و برای او هدیه هایی از سرزمینشان آوردند و بعد از آن شهر پر از آشوب شد. چون هردوت پادشاه بعد از شنیدن آن دستور داده که تمام نوزادان شهر باید کشته شوند.میگویند آن خردمندان بعد از دیدن رویایی که فرشته ایی به آنها گفته به سرزمینشان باز گردند و آن خردمندان به سرزمینشان بازگشته اند. و می گویند آن مادر و پسر به مصر گریخته اند.من هم بیم آن دارم این نوزاد که در گهواره می بینی بدست سربازان کشته شود.اردوان که از خبر هم خوشحال شده بود و هم ناراحت با خود می گفت: نکند همین نوزاد مسیح موعود باشد... پ.ن چون طولانی شد بقیه داستان را چند روز بعد تعریف می کنم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 11:39 توسط مسیحا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
تنها راه تحمل هستی این است که در ادبیات غرق شوی همجنان که در عیش مدام....
. . . . . . :سخن هفته در مقابل هرچیزی بایستید ایستادگی میکند |
| آرشیو موضوعی |
|
خلاصه داستان و رمان مینیمالهای من غزلها و اشعار من شرح اشعار دیگران کلمات بزرگان |
|
RSS
|